ای دریغا كه دلم آتش سوزان غم است سایه ی دیوار سنگی ،
سر راه من است من به دیوانه شدن روی بر آوردم و دیوانه شدم
اندر این شهر كنون عاشق و دیوانه شدم
مردم شهر به بالین من آیند و تمنا دارند همه با انگشت به من ،
مهر تمسخر دارند
بچه های شهر همه از ریز و درشت همه با سنگ به من لطف و عنایت دارند
چه كنم با دل درویش و شوریده خود درد این دل انگار ، نا تمامی دارد

نظرات شما عزیزان:
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->